سيد محمد باقر برقعى

3238

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چنين گفت شمعش كه اى بينوا * چه دارى ز خوبان اميد وفا تو ناچيز و ما شهره در دلبرى * كجا هست ما را به تو همسرى چسان آرى اندر ره عشق تاب * كه گردى ز يك شعله چو موم آب تو را گر به من شكوه‌پردازى است * ندانى كه كار تو جانبازى است مرا نيست در كشتن تو عناد * طبيعت چنين جنبه در من نهاد مرا شور رخساره افروختن * نباشد بجز كشتن و سوختن بگفت اين و زد شعله در پيكرش * بسوزاند زان شعله بال‌وپرش نبخشود بر جان ناكام او * به آتش فروخست اندام او چو او سوخت پروانهء تلخكام * برآور از او روزگار انتقام همىسوخت تا صبح در بزم جمع * همىريخت از ديده سيلاب دمع چنان خورد سيلى ز باد سحر * كه شد در خموشى به گيتى سمر چو پروانه را زهر در كام كرد * فلك خون گلگونش در جام كرد چنان شد خموش و فروشد به دود * كه گويى در ايجاد هرگز نبود هلا بشنو و ياد گير اين كلام * بترس از جزا و بد انتقام عشق‌آفرين چنين مباد كسى در كف بلا كه منم * به بند مهر و وفا مبتلا منم كه زنم شراب ناب و مردافكنم كه مىبخشم * خمار مستى و لذّت ز گرمى بدنم به جاى ساغر و مستى ز جام بادهء تلخ * بنوش بادهء شيرين ز بوسهء دهنم من آن الهه دريايىام كه مىلغزد * ميان بازوى گرمت ز اشتياق تنم به رنگ لاله شوم در ميان پردهء شرم * درون‌گرى كنى از در حرير پيرهنم شبى به دوش و برم سر گذار و بس مرجان * ز داغ بوسه بياويز بر بلور تنم ظريف طبع و لطيفم چو گل به بستر ناز * عروس خلوت عشق و فروغ انجمنم گداى عشقم و سر مىنهم به سينهء تو * بكش تو دست نوازش به موى پرشكنم به سينه‌ام بفشار و به بوسه مستم كن * به برمگير و رها كن ز رنج خويشتنم وجود من همه عشق است و لاجرم كه چنين * حديث عشقم و عشق‌آفرين بود سخنم مرا رهايى از اين بند نيست چون « مريم » * به بند مهر و وفا تا چنين منم كه منم